سال گذشته بود، وقتی پشت در استاد راهنما ساعت ها مینشستم که ایشان تشریف بیاورند و فصل هایی از پایان نامه را که آماده کرده ام ملاحظه کنند خیلی وقت ها دو سه ساعت منتظر استاد بودم و چون طبقه ی سوم، نه آنتن دهی خوبی داشت که از اینترنت گوشی برای چرخیدن در نت استفاده کرد و نه وای فای دانشگاه نفسش به آنجا قد می داد مجبور بودم برای پر کردن این ساعت ها کاری بکنم همان موقع به یکی از دوستانم گفتم که برایم رمان پی دی اف بفرستد و او هم فایلی در حدود 20 رمان که نمیدانم کدام هایش چاپ شده اند و کدام هایشان نه! برایم فرستاد اولین رمانی که خواندم نامش، آبنبات چوبی بود خلاصه
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور
تاريخ: يکشنبه
25 مهر
1395 ساعت: 7:02