خرید بک لینک
سال گذشته بود، وقتی پشت در استاد راهنما ساعت ها مینشستم که ایشان تشریف بیاورند و فصل هایی از پایان نامه را که آماده کرده ام ملاحظه کنند خیلی وقت ها دو سه ساعت منتظر استاد بودم و چون طبقه ی سوم، نه آنتن دهی خوبی داشت که از اینترنت گوشی برای چرخیدن در نت استفاده کرد و نه وای فای دانشگاه نفسش به آنجا قد می داد مجبور بودم برای پر کردن این ساعت ها کاری بکنم همان موقع به یکی از دوستانم گفتم که برایم رمان پی دی اف بفرستد و او هم فایلی در حدود 20 رمان که نمیدانم کدام هایش چاپ شده اند و کدام هایشان نه! برایم فرستاد اولین رمانی که خواندم نامش، آبنبات چوبی بود خلاصه

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:02

تمام مسیر را دویدم ... این راه رفتن عادی نبود! تنها یک ساعت مرخصی گرفته بودم و دنیایی کار ناتمام را روی میزم رها کرده بودم قرار بود یک کاتالوگ بدهم و برگردم! پس یک ساعت زمان خوبی بود... ناخودآگاه پرتاب شدم به چندین سال قبل! آن زمان که این آدم به حد یک قدیس برایم مقدس و البته مهم بود همان زمان هایی که بزرگترین رویایی که تصورش را می کردم دیدار با او در سیل جمعیت بود اما ابر و باد و خورشید و فلک به اراده ی خدا مرا در قالب کسی که میتواند با او در زمینه ی کار، همکاری کند در مقابلش قرار داد... آن روز چقدر به خودم رسیده بودم و چقدر سعی کرده بودم شخصیت را تمرین کنم تا مر

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

باز زیر چشمی به المیرا نگاهی انداخت... امروز هم یک مانتوی دیگر تنش کرده بود! این یکی حتی از آن دیروزی هم گرانتر به نظر میرسید ... سری تکان داد و در دلش از خود سپاسگزار شد که تا آن روز پاک دامن و عفیف باقی مانده است و برای یک مانتو و یا یک گوشی آیفون 7 تن به هر هرزگی نداده... نیشخندی زد و گفت درست مثل المیرا... شراره که منتظر زمانی بود که بی کار شود به سراغش آمد و گفت: دیدی مرضیه؟! المیرا رو میگم...!! معلوم نیست این ماه چقدر خودش رو فروخته که اینطوری شیک و پیک شده... و هر دو ریز خندیدند... مرضیه نگاهی به شراره کرد... چقدر زرد و رنگ و رو رفته بود! دیگر شکش به یقین تبدیل شد ک

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:00

صفحه بندی